X
تبلیغات
مالش عشق ما

مالش عشق ما

دلنوشته های تنهایی

من عشق به زندگی را پیداکردم عشق به خودم البته بعداز سالهای دوراز آشیانه گرم
+ نوشته شده در  89/08/17ساعت 18:0  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  88/11/03ساعت 21:57  توسط تنها  | 

هر کسی می‏تواند تعداد دانه‏های درون یک سیب را بشمارد ولی فقط خداست که می‏تواند سیب‏های داخل یک دانه را بشمارد.

+ نوشته شده در  88/10/26ساعت 21:55  توسط تنها  | 

شروع دوباره

سلام دوستان خوبم ببخشید زمانی نبودم تاباشما درد دل کنم میخوام باز بنویسماز دلتنگیهام بنویسم فعلا

+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 1:34  توسط تنها  | 

شروع اختلافات :

تااون روزتوی  خانواده ندیده بودم کسی مست کند .اوایل توی خانه این کاررونمی کرد وقتی می رفتم به استقبالش متوجه بوی دهانش می شدم حالم بهم می خورد دیگه وقتی می اومد خودم روتوی آشپزخانه دستم روبند می کردم که نروم وبوی بدنش رابفهمم.این هم خودش باعث دوری ماشد واون هم دیردیرمی آمد خونه.تاجایی که بعضی اوقات تا نصف شب می آمد.من هم به پدرومادرش گفتم ولی بدترشدکه خوب ترنشد .من ماندم ویک شوهرمست وآش ولاش که شبها اگرلختش می کردند هم حالیش نمی شد.

 

یک روز وقتی ازبیرون آمدم دیدم توی خانه است خوشحال شدم داشت تلویزیون نگاه می کرد کنارش رفتم وبوسیدمش لبخندی زد.توی آشپزخانه رفتم وباخودم گفتم امشب یک شام مفصل درست کنم رفتم سریخچال توی درش چشمم به یک بطری شیشه ای افتاد اززردیش فهمیدم چیه.بردم وکنارش گفتم این چیه .چنان اخمی کرد وگفت خودت میدونی پس سوال نکن.کنارپاش زانوزدم وگفتم :شب بیداری هام جدا دیر اومدنت جدا هرشب مست میای جدا حالا می خوای توی خانه من مست کنی این چه زندگیه.گفت :تازه این چیزی نیست یکی دوتا ازبچه هاهم می آیند اینجا چون دوستم خانمش مریض شده می آیند اینجا.گفتم می آیند اینجا پس من چی .گفت توهم باید بری خانه پدرمادرش.

 

چون مردبود به قول مادرشوهرم مردها هم بایدتفریحی داشته باشندحالایکی جزئی وبعضی هاهم کمی شورش رودرمی آورند.چون پدرشوهرم هم ازین کارها زیاد می کرده است.

 

ازآن موقع فهمیدم که زندگی داردبامن شوخی عجیبی می کند.
+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 14:53  توسط تنها  | 

خشونت

امروزتوی باغ نشسته بودم یکدفعه یادم به اولین خشونتی که من  ازاون دیدم یاخوشونتی که من روبه حقیقت زندگی آشناکرد آمد.خسته بودم تمام بدنم درد می کرد دلم ضعف می رفت ولی نای بلند شدن نداشتم برم تاتوی آشپزخونه ویک ذره ازغذای مانده دیشب رابخورم.داشتم باخودم کلنجارمی رفتم که صدای درآمد چنان محکم بود که دوان دوان پریدم .دیدمش باچنان غیظی نگاهم کرد که گویی من چیزی برایش کم گذاشتم.لعنتی. متوجه شدم دارد فحش های رکیک وزننده به یک بخت برگشته ای می ده بقولی خواهرمادرش روریخت توی دایره.به آشپزخونه رفتم ویک لیوان برایش ریختم وکنارش نشستم روی دسته مبل .لیوان روداشت سر میکشید تانفس گرفت فحش هارو شروع کرد که اگرفلان فلانش نکردم و… .اهسته گفتم فکرنمی کنی این حرفها زشت باشه .نمی دونم شاید فکرکرد دارم مسخره اش میکنم چون حرفهاش واقعا زننده بود.دیدم ابی که توی لیوان بود روریخت توی یخه ام وگفت خفه شو……. .حالا من بودم که جای اون بدبخت روگرفته بودم .

 

اصلا اجازه حرف زدن به من نمیداد.من برای سکوتش فقط یک جیغ کشیدم وکه کاش نمی کشیدم چنان زدتوی دهنم که من هاج وواج موندم انتظارهرکاری روداشتم جزاین چنان زده بود که بغض داشت خفه ام میکرد.باز سیلی دیگه ای بهم زد که تازه فهمیدم داره میگه توی خونه من داری جیغ می کشی  میکشمت فلان فلان کرده …. .پاهام سست شد چطور من روزده بود. لعنتی چطورمی تونست من رو ببوسه .نامردتابغضم ترکید جلوی دهنم روگرفت وحتی نمی گذاشت گریه کنم.میگفت خفه شو صدات درنیاد گریه نکن .من بدبخت هم باسرتایید میکردم که باشه .وقتی دید مغلوب شدم دستش رابرداشت وزمانی که میخواست بره چنان لگدی به تنم زد که همانجا دازکشیدم وگریه کردم و گریه کردم .

 

بیاییم اگرلبی رامی بوسیم اگربدنی رانوازش میکنیم ودرچشمان کسی نگاه کردیم عاشق شدیم آنهارا هیچگاه له نکنیم.

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 21:49  توسط تنها  | 

پرسشی از یک دوست خوب

چرابعضی آدمها وقتی عشق پاکی روازطرف مقابل میبینند انرایک جورسبک وشخص راکم بها میپندارند. یکی ازدوستان بنام یاسمین از من خواسته بود نظری درباره سوال بالا که در وب سایتش نوشته بود بدهم.من بهتر دیدم این موضوع رادرپستی دراین بخش بنویسم.چون سوال خوبی بوده ومشکل اکثر ماها.

 

به  رابطه هایی که این گونه است عاشقی نمی گویند. آدم باید ازعاشقی پارا فراتربگذاردو به شیدایی برسد. و هرچه عشق ومحبت وبه قولی قربون صدقه طرف مقابل را گفت بگونه ای  باشد که آب توی دریای بزرگ عشق میریزد ونیزطرف مقابل هم خودش را یک قطره احساس کند واین صادق نیست مگر تازمانی که هردو شیدای هم باشند. حالاماازرابطه چه می خواهیم بدست بیاوریم این شخصی ست وتنهازمانی آسیب پذیراست که دونفرهیچ تشابهی  درخواسته هاشون دریک رابطه  نداشته باشند.              

درصورتیکه مافقط ازرابطه چیزدیگه ای میخواهیم وانتظار داریم .وفکرمیکنیم طرف مقابل که حالا کشته مرده ماشده پس اینو فتح کردیم وبرویم سراغ یکی دیگه تا اون رو هم فتح کنیم وکمبود های مردانگی یازنانگی خودمون را پوشش بدهیم .

 

من درزندگی ام ازاین روش خیلی سختی وزجرکشیده ام.فکرمی کردم لحظات خوب همیشه می ماند وزندگی مثل قصه هاست.که وقتی  من اسمش روبا   جان یا آقا صداکنم اونم مثل من تودلش آب میشود وقیلیویلی میشه .ولی اون احساس میکردمن واسه یه چیزهای دیگه که متاهل ها بخوبی می فهمند من چی می گویم است این کارها رامیکنم وبهش عشق می ورزم. من بعدهافهمیدم ماجرارا.مثلا من دوست داشتم صبح که واسه خوردن صبحانه میاد پایین توی آشپزخانه مراببوسد یاشانه هایم رابه گرمی بفشارد (البته این واسه ابراز عشقه نه هوس)ولی یک بارکه به اوگفتم بشدت عصبانی شدودعوایی به راه انداخت که من هاج وواج مانده بودم که مگه کجای حرفم اشتباهی  عنوان شده.

برای این بود که این مطلب رانوشتم .من کلا"درپست ها کم می نویسم تاحوصله تان سرنرود.

 

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 16:26  توسط تنها  | 

سکوت

وقتی میخواستم شروع کنم باخودم کلنجارزیادی رفتم.چون برای حرف زدن باید سکوت رو درهم می شکستم وزیرپاهای لاغرم خردش میکردم تاازوجودم فرارکند. نمی دونم میدونید یا نه ولی سکوت برای خودش عالمی دارد.

مثلا"می تونید توش فریاد بزنید غرش کنید .التماس کنید. قرار بگذارید.یاحرفهای دلتونو بزنیدعشق بورزین و...ولی یه شرط داره اونم اینکه طرف مقابلتون هم این زبون روبدونه .یابهش مسلط باشه.

میدونم کم داریم داریم ولی اینومیدونم مردهایی که باکاراشون زن ها رووادار به خاموشی می کنن خیلی زیادندبیشترازاونی که فکرشوبکنی.فقط تو کارای حیوانی دوست دارن ما سروصداراه بندازیم تا خوشحال باشند وگلوشون  روباد کنن وافتخارکنن که بعله ما هم میتونیم...

توی دعوا ها خوب نگاه کنید میبینید مرد چون نمی تونه حرف زدن طرف مقابلش رو گوش کنه تو دهنی میزنه هم خیال خودشو راحت می کنه هم خیال عیال را.

توی آشتی همکه بعله اگه خانم حرفی ازرابطه  بگه آقابهشون برمیخوره که شما دخترخانم رازدارنبودی ومن دیگه نمی تونم تحملت کنم ویکی ازشرایطاشون نکبت ها که میگن رازدار باید باشی  یعنی خفه بشی وحتی نگی که روز تولدت هم کی است وفقط به اون چه که من میگم ومیخوام فکرکنی فکر کن.                                                                       

 

برای همین بود که به خودم گفتم دیگه باید بگم حرف بزنم تا آروم بشم میخوام درک کنی که برمن آشفته چی گذشته دراین روزگاران سرد که بادیخش من رابه هرسویی که میخواست باخود میبردهمچون برگ درخشکیده درخت انگور.

حال من مثل اسپند شده باید بره روی آتیش داغ تا صدای خوشگلش دربیاد ودودش کورکنه چشم حسودهارو.

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 0:57  توسط تنها  | 

میخوام از امروز از روزگری که برمن گذشته براتون حرف بزنم روزگارانی که مثل داستانی است که بر نقش هایش تکه ای جز فریب ونیرنگ نیست .به ایام گذشته که فکر میکنم روزگاران تلخ وشیرین که تلخی زهرمارش هنوز گوشه زبانم رامیسوزاند سوختن دل فاجعه است تنهایی دلم رامیفشاردوزبانم رابه خاموشی میسرایید. عزیزان من دوست دارم تاجایی که مرا تشویق به گفتن خاطراتم میکنید بنویسم .بنویسم تاشما راه اشتباه مرا نروید ازعشق چه بگویم که خالی از هوس نیست.عشقتان را باهوستان نیامیزید
+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 2:38  توسط تنها  |